.....................



post

 

ﻣﺘﺮﺳﮏ: «ﻣﻦ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻟﻪ!»
ﺩﻭﺭﻭﺗﯽ: «ﺍﮔﻪ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﺲ ﭼطوری ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟»
ﻣﺘﺮﺳﮏ: «خب... بعضی ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻐﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ! نمیزنن؟!»

Film Title: [The Wizard Of OZ - 1939]
Director: [Victor Fleming]
Writer: [Noel Langley, Florence Ryerson]

 

 


 

 

 

 

کوپر: «تارس میزان صداقتت چقدره؟»
تارس:
«90 درصد.»
کوپر:
«90 درصد؟»
تارس:
«صداقت مطلق همیشه دیپلماتیک‌ترین و امن‌ترین شکل ارتباط با موجودات عاطفی نیست.»

 

Film Title: [Interstellar - 2014]
Director: [Christopher Nolan]
Writer: [Jonathan Nolan, Christopher Nolan]

 

 

 

الوی: «بمون...»
الویرا: «این کلمۀ خطرناک.»
الوی: «می‏ خوام باهات بیام.»
الویرا: «پس اینطور؛ من دارم نمی‏رم و تو داری نمی‏مونی... این یعنی عشق ما جدایی نمی‏شناسه...»

 

Film Title: [No mires para abajo - 2008]
Director: [Eliseo Subiela]
Writer: [Eliseo Subiela]

 

 

95

 

 

نیک: «آره من عاشقت بودم؛ و بعدش تمام کاری که کردیم این بود که از هم متنفر بشیم، همدیگه رو کنترل کنیم، برای همدیگه درد ایجاد کنیم.»
امی: «ازدواج همینه دیگه.»

 

Film Title: [Gone Girl - 2014]
Director: [David Fincher]
Writer: [Gillian Flynn]

 

 


 

 

ویل: «خب... تو کی هستی؟»
ویپ: «... سئوال خوبیه...»

 

Film Title: [ّFlight - 2012]
Director: [Robert Zemeckis]
Writer: [John Gatins]

 

 

آذر: «چه جوری شد من به پستت خوردم؟ دفعه اول منو کجا دیدی؟»
عزت:
«حتما باید بگم؟»
آذر:
«دلم می خواد بگی.»
عزت: «می‌دونی من اکثر شبا که می‌خوابیدم خواب یه دختر مو بور می‌دیدم با چشای درشت و آبی. عینهو خارجیا! عین خودت! یه شب می‌اومد به خوابم یه شب نمیومد یه هفته علافم می‌کرد... خلاصه حسابی منو پیچونده بود... بعدش تو رو دیدم. دیدم همونی هستی که تو خوابم میومد. بعد دیگه تو رو تو خواب می‌دیدم. کار به جایی رسید که به عشق خواب دیدن می‌خوابیدم! حالا هم دیگه قاطی کردم... نمی‌دونم اول خوابتو دیدم یا خودتو...»
آذر:
«خب... حالا باقیشو بگو...»
عزت:
«باقیش؟ باقیش دیگه همش حسرت... هر دفعه می‌خواستم باهات حرف بزنم تنم داغ می‌شد. دیگه دلمو خوش کرده بودم به اینکه از دور ببینمت...»

عنوان فیلم: [فریاد زیر آب - 1356]
کارگردان: [سیروس الوند]
نویسنده: [سیروس الوند]

 

 

 

 

کنتس آلکساندرونا: «تو بهترین عشق‌بازی هستی که تا حالا داشتم.»
بوریس: «خب... وقتایی که تنهام زیاد تمرین می‌کنم!»

 

Film Title: [Love And Death - 1975]
Director: [Woody Allen]
Writer: [Woody Allen]

 

 

مرد: «تا حالا آرزوی مرگ کردی؟»
پیرمرد: «نه، احمقانه ست که تو این زمونه آرزوی نعمت داشته باشی.»

Film Title: [ The Road- 2009]
Director: [John Hillcoat]
Writer: [Cormac McCarthy - Joe Penhall]

 

 


 

 

 

نیکول: «بنظر نمی‌رسه اهل اینجا باشی.»
براندون: «بنظر می‌رسه اهل کجا باشم؟»
نیکول: «یه جای... زیبا.»

Film Title: [Boys Don't Cry - 1999]
Director: [Kimberly Peirce]
Writer: [Kimberly Peirce - Andy Bienen]

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:28

ارسال نظر(0)


post

عکسی از یک پزشک اورژانس که در شبکه‌های اجتماعی همه‌گیر شد

شبکه‌های اجتماعی کم نیستند: فیس‌بوک، توییتر، اینستاگرام، وایبر و لاین. اما شاید کاربران هیچ کدام از این شبکه‌های اجتماعی هوشمندتر و خردمندتر از کاربران شبکه اجتماعی Reddit نباشند.

کاربران این شبکه بارها خلاق بودن و محتواساز بودن خود را اثبات کرده‌اند.

آخرین مورد جالب در ردیت، زمانی اتفاق افتاد که کسی با نام کاربری NickMoore911 روز پنج‌شنبه هفته پیش، عکس نسبتا کم‌کیفتی را که با دوربین موبایل گرفته شده بود، به اشتراک گذاشت.

عکس در پارک کوچک مجاور یک بیمارستان گرفته شده بود.

عکس طبق توضیح، یک پزشک اورژانس را نشان می‌دهد که لحظاتی بعد از اینکه موفق نشد، جان پسر جوان ۱۹ ساله‌ای را نجات بدهد، این چنین به هم ریخته است و ترجیح داده است لَختی از بیمارستان بیرون بزند. دقایقی دیگر او اما دوباره سرش را بالا گرفت و به سر کارش برگشت.


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:23

ارسال نظر(0)


post

مجری: چی!؟ این که بچه س...
فامیل: من نصف این بودم زن گرفتم! این که دیگه لندهوری شده واس خودش!!
مجری: آخه این نه درس خونده، نه کار داره...
بچه: نه کف کرده!
فامیل: شما مگه تلوزیون نمیبینی؟ همش میگن مهم تفاهمه
مجری: آخه این بچه اصلاً میفهمه تفاهم ینی چی؟
فامیل: بله که میفهمه خودم بهش یاد دادم،تازه خیلی چیزای دیگه هم بلده،بابایی اونایی که دیروز بهت یاد دادمو بگو به آقای مجری...
بچه: نهادینه سازی صرفه جویی در مصرف آب، مبارزه با ترویج فرهنگ غربی، مذاکرات پنج بعلاوه یک
مجری: ینی چون چارتا کلمه قلمبه سلمبه یاد گرفته دیگه وقت زن گرفتنشه؟
فامیل: آقای مجری زن گرفتن که چیزی نیس، مردم با همین چارتا کلمه وزیر میشن!


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:21

ارسال نظر(0)


post

" ﺍﺣـﺪ ﻋﻈﻴـﻢ ﺯﺍﺩﻩ "ﻣﻮﻟﺘـﻲ ﻣﻴﻠﻴـﺎﺭﺩﺭ ﺍﻳـﺮﺍﻧـﻲ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﻦ 7 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ﻭ ﯾﺘﯿـــﻢ ﺷﺪ . ﺍﻭ ﭘﺎﯼ ﭼﻮﺏ ﻗﺎﻟﯽ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺗﺎ ﺳﻦ 23 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ
ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺯﺟﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ
ﺍﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺗﺎﺟﺮ ﻓﺮﺵ ﻭ ﺑﯿﺰﯾﻨﺲ ﻣﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻫﺘﻞ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ
"ﺍﺣﺪ " ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﻏﺼﻪ ﻳﺘﻴﻤﻲ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺭﻱ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺑﻪ ﺩﻭﺷﻢ ﺑﻮﺩ. )ﺑﻐﺾ ﻣﻲﻛﻨﺪ( ﻳﺘﻴﻢ
ﻫﻴﭻﻛﺲ ﺭﺍ ﻧـــﺪﺍﺭﺩ


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:19

ارسال نظر(0)


post

اسمهای مجازی...
تصویر های مجازی...
مشخصات مجازی...
و در بین این همه چیزهای مجازی...
تنها یک چیز حقیقت دارد تنهایی من و تو


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:16

ارسال نظر(0)


آخرین كلمات برخی افراد به نقل از عزرائیل (آخر خنده)

آخرین كلمات برخی افراد به نقل از عزرائیل (آخر خنده)
آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن…
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی : من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم…
آخرین کلمات یک متخصص خنثی بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست…
آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد…
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی…
آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار : نخیر حق تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده‌ام!
آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل : برو سمت راست راه بازه…
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها ه وجود نداره…
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم…
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…
آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی : مکانیک یادش رفته ترمز رو درست کنه!
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است…
آخرین کلمات یک کوهنورد : سر طناب رو محکم بگیری ها…
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری…
آخرین کلمات یک گیتاریست : یه خرده ولوم بده…
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک مادر : بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم…
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بیخطره…
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر : معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان : من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه…
آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران : باب میلتون بود؟
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد…
آخرین کلمات یک خون‌آشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:05

ارسال نظر(0)


post

گاهی خسته می شود ..
خسته از سرنگ های بی رحم همیشگی ..
خسته از انتظار بر روی تخت ..
خسته از تهوع های بی وقت ..
خسته از نگاه دیگران ..
خسته از جمله تکراری


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 00:02

ارسال نظر(0)


نقاشی زیبا پشت ماشین های کثیف + تصاویر

"بن لانگ" هنرمند انگلیسی با هنر خود کامیون های آلوده شهر را به نمایشگاه آثارش تبدیل کرده است. این هنرمند بر روی خودروهای آلوده که اغلب از میان کامیونت ها انتخاب می شوند نقاشی های باورنکردنی می کشد.

 با قدم زدن چند ساعته در خیابان متوجه خودروهای مختلفی خواهید شد که به خاطر آلودگی کثیف و بدچهره شده اند. خودروهای کثیف چهره شهر را برهم می زنند و باعث از بین رفتن زیبایی ها می شوند اما هنر می تواند راهکار پایان دادن به این کثیفی ها باشد.

“بن لانگ” هنرمند انگلیسی با هنر خود کامیون های آلوده شهر را به نمایشگاه آثارش تبدیل کرده است. این هنرمند بر روی خودروهای آلوده که اغلب از میان کامیونت ها انتخاب می شوند نقاشی های باورنکردنی می کشد.

شاید نقاشی کشیدن روی خودروهای کثیف کار تازه ای نباشد اما آثار “بن لانگ” تفاوت محسوسی با دیگر نقاشی ها دارند. تصاویری که “لانگ” خلق می کند همگی با جزئیات دقیق کشیده می شوند و شاید قلمو نقاشی او انگشتش باشد ولی تصاویری که در انتها دیده می شوند واقعا باورنکردنی هستند.

این نقاشی ها باعث مشهور شدن وی در دنیا شده است و جالب است این نکته را بدانید که صاحبان این خودروها هرگز دوست ندارند خودروی خود را بشویند تا هنر بن لانگ از بین برود.

 


نوشته شده توسط mahdiiyar در جمعه 03 اردیبهشت 1395 و ساعت 23:58

ارسال نظر(0)


post

یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود

الان پنجاه سالمه،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن

از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!


نوشته شده توسط mahdiiyar در جمعه 03 اردیبهشت 1395 و ساعت 23:56

ارسال نظر(0)


post

می تونم به همسر شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :
« ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ولذت ببرم ؟ »

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود ، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت ، یقه ی جوان را گرفت و عصبانی ، طورری که رگ گردنش بیرون زده بود ، او را به دیوار کوفت و فریاد زد : « مرتیکه عوضی ، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی کشی؟»

جوان اما ؛ خیلی آرام ، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و واکنش نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد: « خیلی عذر میخوام، فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین ، دیدم به خاطر وضع ظاهر خانومتون دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن ، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم...

حالا هم یقمو ول کنین ، از خیرش گذشتم !»
مرد خشکش زد... همانطور که یقه ی جوان را گرفته بود ،
آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد .....


نوشته شده توسط mahdiiyar در جمعه 03 اردیبهشت 1395 و ساعت 23:53

ارسال نظر(0)



.:: Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 43077 ::.
.:: Design By :
wWw.loxblog.Com ::.




این وبلاگ صرفا جهت راهنمایی،مشاوره و اطلاع رسانی ساخته شده است.آشنایی با قوانین پناهندگی زیر نظرسازمان ملل
mehdiafsharzadeh@gmail.com




دیالیکت
ستاد مبارزه با چرندیات
فوتبال یعنی
تونل زمان
ایران همیشه سبز
فریدون مشیری
قیصر امین پور
پروین اعتصامی
سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)
احمد شاملو
حكيم عمر خيام نيشابوري
اشعار
پاراگراف کتاب
زندگی زیباست
جملات و عکس نوشته های الهام بخش و زیبا برای زندگی
کاتاتونیک
عکاسباشی
کاف
کپشن خاص
جملات ادبی
گوناگون
دلنوشته
به سوی دموکراسی
رگا
هیچ
مهدیاریسم
یک کلام حرف حساب
سبک زندگی
آلزایمر




مهدی افشارزاده
















[Blog_Tags_Title] ,




»تعداد بازديدها: 465
»کاربر: Admin




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران