.....................



post

افسوس كه نامه جواني طي شد
و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب
فرياد ندانم كي آمدوكي شد خیام

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خیام

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی خیام

 

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست خیام

 

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد
خاليست كه بر رخ نگاري بوده است خیام

 

چون آب به جويباروچون باد به دشت
روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام

 

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبي درد تو افزون گردد
با درد بسازو هيچ درمان مطلب خیام

 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه خیام

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است خیام 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است خیام

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد 
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد خیام

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا به مستی گذرد خیام

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود خیام

 

دیدم به سر عمارتی مردی فرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل با زبان حال با او می گفت
ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد خیام

 

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام

 

یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید باز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام

 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام

 

بر خیر و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

 

در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ دیدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای خیام

 

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام

 

 وبلاگ جملات حکیمانه



نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 16:21

ارسال نظر(0)


post

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد... شاملو

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ...  شاملو

 

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم شاملو

 

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک... شاملو

 

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ، ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... شاملو

 

ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
حتی
با نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند ... شاملو

 

ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند شاملو

 

برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند شاملو

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است... شاملو

 

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ... شاملو

 

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لبم شررافشان:
آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ... شاملو

 

بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشيد سرد غروبم
بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
بی تو خاکسترم
بی تو، ‌ای دوست! شاملو

 

تو نمي‌داني نگاهِ بي‌مژه‌ي محکومِِ يک اطمينان
وقتي که در چشمِِ حاکمِ يک هراس خيره مي‌شود
چه دريایِی‌ست!
تو نمي‌داني مُردن
وقتي که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گي‌ست! شاملو

 

سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فرياد عطش:
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط:
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غريو را
تصوير كن!شاملو

 

مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
حقیقت از شهر زندگان گریخته است،من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که
به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
و به راستی
آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است؟ شاملو

 

زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت شاملو


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 16:21

ارسال نظر(0)


مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

شهرت بادیگاردها ربطی به مهارت های آنها ندارد، بلکه بیشتر به زندگی شخصی آنها مربوط می شود. در اینجا ده نفر از مشهورترین محافظین شخصی دنیا را معرفی کرده ایم و وضعیت فعلی آنها در خصوص حرفه شان را توضیح داده ایم.

 

10. ریشان دیویس، وضعیت: فعال
اولین نفر در لیست ما، بادیگارد فعالی به نام ریشان دیویس است که بخاطر برنامه تلویزیونی خودش که Rob and Big نام داشت و از سال 2006 تا 2008 رو آنتن رفت، معروف شد. بعد از پخش این برنامه او به حرفه خود ادامه داد و حالا برای خودش کسب و کاری در حوزه پوشاک دست و پا کرده و گاهی هم در برنامه های تلویزیونی ظاهر می شود. او بخاطر هیکل درشتش هم شهرت دارد.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

9. میکولا ملنیچنکو، وضعیت: آسیب دید و بازنشسته شد
میکولا بادیگارد لئونید کوچما، رئیس جمهور اوکراین بود. او بین سالهای 1998 تا 2000 مکالمات رئیس جمهور را ضبط کرد و بعد از گردآوری مدارک و ادله کافی در مورد خطاها و تخلفات رئیس جمهور، از کشور فرار کرد و مدارک را فاش کرد. نوارهای او نشان می دادند که کوچما دستور ربودن و قتل گئورگی گونگادزه ژورنالیست را داده و به عراق اسلحه غیرقانونی فروخته بود. میکولا به ایالات متحده رفت و پناهندگی سیاسی گرفت.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

8. چاک زیتو، وضعیت: بازنشسته
آقای چاک زیتو دوران حرفه ای مدید و پرحرف و حدیثی داشته است. او در سن 17 سالگی با ترک تحصیل از دبیرستان، به عنوان بوکسور آماتور و کارگر معمولی شروع به کار کرد. او بعدها به گروه موتورسیکلت فرشته های جهنم پیوست و در نهایت یک شرکت امنیتی به نام “خدمات حفاظت شخصی فرشته های جهنم” تأسیس کرد. آقای زیتو بادیگارد لورنا لافت شد که او نیز خیلی زود او را به دوستانش در هالیوود معرفی کرد. این باعث شد که زیتو شرکت امنیتی خود را تحکیم کند و بعداً به عنوان بدلکار و بازیگر وارد سینما شود. او حالا روی بازیگری تمرکز کرده و دیگر بادیگارد نیست.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

7. برودوس کلی، وضعیت: بازنشسته
برودوس با دو متر و چهار سانتیمتر قد و 180 کیلوگرم وزن خیلی زود در هر جمعی شناخته می شد. نام اصلی او جرج موردوچ بود و بعداً نام صحنه برودوس کلی را برای خود انتخاب کرد. او حالا بازنشسته شده، ولی کارش را با بادیگارد شدن برای اسنوپ داگ آغاز کرد. در سال 2006 او تصمیم گرفت از این کار بازنشسته شود و کارش را به عنوان کشتی گیر WWE آغاز کند.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

6. بیگ بوم، وضعیت: فعال
با چنین نام مستعاری، هر کسی بود معروف می شد. بیگ بوم یکی از محافظین شخصی چهره ها و ستاره های هالیوودی است. او حالا به کار نوشتن کتاب اشتغال دارد و مشاور روابط است. البته بیگ بوم هنوز هم خدمات امنیتی به مشتریانش ارائه می دهد، ولی بیشتر روی سخنرانی های الهام بخش و نوشتن کتاب متمرکز است.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

5. برنارد شاو، وضعیت: بازنشسته
بعد از دزدیده شدن پاتریشیا هرست در سال 1974، هیچ کس او را به خاطر استخدام بادیگارد سرزنش نمی کرد. ولی چیزی که هیچ کس انتظارش را نداشت این بود که او در نهایت با بادیگاردش ازدواج کند. این زوج حالا دو فرزند دارند و در نیویورک زندگی می کنند. آقای شاو بیشتر بخاطر همسرش شهرت دارد، زیرا همسرش وارث ثروت خانواده هرست بود که توسط گروه تروریستی چپ گرای SLA دزدیده شد. البته این خانم در نهایت به این گروه پیوست و حتی در یک سرقت از بانک شرکت کرد. او به 35 سال زندان محکوم شد که توسط جیمی کارتر به دو سال زندان تخفیف یافت.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

4. بری ماناکی، وضعیت: فوت شده
بادیگارد سابق پرنسس دایانا، بری ماناکی نام داشت که شهرتش را مدیون چیزهایی به غیر از مهارت های درجه یکش در محافظت شخصی بود. آقای ماناکی زمانی نزدیکترین و مورداعتمادترین فرد پرنسس دایانا بود. بسیاری از مردم اعتقاد داشتند که پرنسس دایانا با او رابطه داشته، ولی هیچ وقت ادله محکمی برای این ادعا پیدا نشد. البته نوار ضبط شده ای وجود داشت که پرنسس دایانا در آن می گفت که عاشق اوست و می خواهد با او فرار کند. آقای ماناکی در سال 1987 در تصادفی کشته شد که می گویند پرنسس دایانا این تصادف را ترتیب داده بود، زیرا ماناکی بیش از حد اطلاعات داشت.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

3. آنا لوگینووا، وضعیت: فوت شده
آنا لوگینووا هم به عنوان یک بادیگارد درجه یک و حرفه ای و هم به عنوان مدل مشهور بود. این خانم بخاطر اینکه تحت شرایط سخت و فشار سنگین، بسیار خونسرد و آرام بود و یکی از بهترین بادیگاردهای زن دنیا بود، شهرت زیادی داشت. او یک شرکت امنیتی را اداره می کرد و همچنین به آموزش و تربیت بادیگاردهای خانم مشغول بود. بسیاری از مشتریان بادیگاردهای خانم را ترجیح می دهند، چون اغلب بادیگاردهای آقا به هنگام رفتن به رستوران یا مراسمی بخاطر جثه بزرگ و متمایزشان مجبورند جلوی در منتظر بمانند. متأسفانه خانم لوگینووا در حادثه سرقت اتومبیلش کشته شد. به گفته شاهدین حاضر در صحنه، وقتی دزد داشت پورشه این خانم را می دزدید، او دسته در را گرفته بود و در حالیکه اتومبیل سرعت می گرفت او روی خیابان کشیده می شد. در نهایت بخاطر جراحات شدیدی که به سرش وارد شد، در صحنه جان سپرد.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

2. آندری لوگوووی، وضعیت: بازنشسته
آندری لوگوووی بادیگارد سابق آموزش دیده در KBG بود که حرفه اش را با محافظت از سیاستمداران و رهبران روس آغاز کرد. او در مدت کار برای دولت روسیه، از رهبران زیادی همچون نخست وزیر یگور گایدار، وزیر امور خارجه آندری کوزیرف و سرگئی میلاتوف رئیس دفتر ریاست جمهوری، محافظت کرد. او بعد از ترک سرویس حفاظتی فدرال روسیه در سال 1996، یک شرکت امنیتی خصوصی تأسیس کرد و به عنوان رئیس امنیت ORT که شرکت تلویزیونی خصوصی است کار کرد. در سال 2007 لوگوووی برای پیوستن به پارلمان روسیه انتخاب شد و تا امروز او به عنوان سیاستمدار مشغول به کار است.

مشهورترین بادیگاردهای جهان + تصاویر

1. ناصر البحری، وضعیت: بازنشسته
البحری معروف به ابوجندل (به معنای “قاتل”) چندین سال از عمرش را صرف محافظت از اسامه بن لادن کرد. او پس از سال ها مبارزه در جنگ های مختلف و محافظت از بن لادن، به زادگاهش یمن برگشت. او بازداشت شد و دو سال در زندان حبس کشید.
 
در نهایت یک قاضی او را به شرط مطالعه اسلام و ملاقات با او و دانشجویان جوان جهت بحث درباره موضوعات مذهبی، آزاد کرد. ناصر بعد از آزاد شدن از زندان، از زندگی قبلی اش کاملاً فاصله گرفت و حالا به عنوان مشاور کسب و کار، اشتغال دارد.

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 16:11

ارسال نظر(0)


انتشار اولین عکس از جنازه مایکل جکسون در بیمارستان


انتشار اولین عکس از جنازه مایکل جکسون در بیمارستان
 
 
به گزارش تکناز به نقل از العربیه ، اولین عکس از جنازه مایکل جکسون پس از مرگ بعد از ظهر سه شنبه ۲۷ – ۹ – ۲۰۱۱ منتشر شد. عکس جنازه مایکل جکسون را بر روی یک برانکارد چند ساعت پس از مرگ وی در بیمارستان نشان می دهد.

ستاره پاپ جهان در ۲۵ مه سال ۲۰۰۹ بر اثر سکته قلبی در منزل خود در لوس آنجلس در سن ۵۱ سالگی درگذشت. اولین کسانی که از طریق دستگاه قضایی آمریکا این عکس را مشاهده کردند اعضای هیئت منصفه دادگاه پزشک مایکل جکسون هستند.

 
انتشار اولین عکس از جنازه مایکل جکسون در بیمارستان

کونراد مورای پزشک خصوصی جکسون متهم است از طریق تزریق آمپول حاوی مواد مخدر باعث مرگ امپراتور پاپ شده است. هیئت منصفه که از ۷ مرد و ۵ زن تشکیل شده قرار است در مورد سرنوشت پزشک مایکل جکسون تصمیم گیری کنند.

نیمی از اعضای هیئت منصفه اعلام کرده اند به مایکل جکسون علاقه مند هستند و وکیلان کونراد از این نگران هستند که این احساس ممکن است در رای آنها تاثیرگذار باشد. درصورت گناه کار شناخته شدن پزشک مایکل جکسون وی به ۴ سال زندان محکوم خواهد شد.

کونراد مورای با ضمانت آزاد شده است و وکیلان او در تلاش هستند تا اثبات کنند که مایکل جکسون پس از ترزیق آمپول به هدف خودکشی مقدار بیشتری از این ماده را به دور از چشمان پزشک به خود تزریق کرده است.

 

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 16:08

ارسال نظر(0)


«ددپول»، آقای جنگ های تن به تن

فیلم ابرقهرمانی «ددپول» با بودجه نسبتا کم موفق شده فیلم پرسر و صدای استودیوی رقیبش «بتمن علیه سوپرمن» را به زانو دربیاورد. چه کسی می داند سروکله ددپول از کی و کجا پیدا شد و چطور به چنین موفقیت مهمی رسید؟
 

 تصور کنید سال ها وقت صرف کاری بشود که هر بار به بن بست بخورد و دوباره و چندباره جواب «نه» بگیرد. بیشتر مردم این جور وقت ها ناامید و تسلیم می شوند. خیلی ها از موضع شان کوتاه می آیند و تلاش می کنند دست کم بعضی از ایده هایشان را به سرانجام برسانند. نه همه رویاهایی را که در سر داشتند اما ماجری تیم میلر، کارگردان و رایان رینولدز، بازیگر با همه آدم های معمولی فرق دارد.

 آنها سال های سال برای به تصویر کشیدن برداشت شخصی شان از داستان شخصیت ددپول دویدند و تلاش کردند، به امید اینکه یک روز استودیوی فاکس چراغ سبز نشان بدهد و بودجه ساخت فیلم را در اختیارشان بگذارد. آنها سرانجام به هدف شان رسیدند و ابرقهرمان داستان های مصور «مارول» را به عنوان ستاره اصلی یک فیلم سینمایی به پرده سینماها آوردند. به محض اکران، فیلم با چنان موج استقبالی از طرف سینماروها و منتقدها رو به رو شد که توانست رکورددار پرفروش ترین فیلم درجه R تاریخ سینما شود.

آقای جنگ های تن به تن


 حالا کار به جایی رسیده که مدیران فاکس خواهان ساخته شدن قسمت دوم دد پول هستند. این میزان موفقیت برای فیلمی که تنها با یک سوم بودجه معمول فیلم های ابرقهرمانی ساخته شده، کمی عجیب است و به زعم بعضی ها اصلا باورکردنی نیست اما چطور شد که بالاخره ددپول مهمان سینماهای دنیا شد و به دل هواداران فیلم های ابرقهرمانی و منتقدهای سختگیر نشست؟ بخوانید و کشف کنید.

اطلاعات فوری

ددپول (Deadpool)


• امتیاز IMDb: 8.3 از ده

• راتن تومیتوز: 83 درصد

• کارگردان: تیم میلر

• نویسندگان: رت ریز، پل ورنیک

• بازیگران: رایان رینولدز، مورنا باکاری، تی جی میلر

• بودجه ساخت: 58 میلیون دلار

• فروش جهانی: 754.2 میلیون دلار

• ژانر و مدت زمان: اکشن، کمدی، ماجراجویی- 108 دقیقه

• تاریخ اکران: 12 فوریه 2016 (آمریکای شمالی)

اگر صبرکنی

اگر میانه تان با فیلم های مارولی و ابرقهرمانی چندان خوب نباشد و کلا گارد داشته باشید نسبت به تماشای این جور فیلم ها، شاید باورتان نشود اما ددپول اصلا از آن مدل پروژه های دم دستی نبوده که سازندگانش یک شبه تصمیم بگیرند داستانش را روی پرده سینما بیاورند. ماجرای تولید این ابرقهرمانی سری دراز دارد که به زمستان سال 2004 برمی گردد؛ زمانی که «نیو لاین سینما» قصد داشت این پروژه را جلوی دوربین ببرد اما یک ماه بعد ورق برگشت و مدیران استودیو پشت پای محکمی به ابرقهرمان داستان های مصور مارول زدند و این شد که پروژه رسید به دست استودیوی «فاکس قرن بیستم».

آقای جنگ های تن به تن


باز هم چهار سال گذشت و ددپول همچنان در آب نمک خوابیده بود تا اینکه بالاخره بهار 2009 از راه رسید. رایان رینولدز آن موقع تازه بازی در نقش شخصیت ددپول را در فیلم «خاستگاه مردان ایکس: ولورین» (X-Men Origins: Wolerine) به پایان برده بود.

فاکسی ها پروژه ددپول را سپردند به دست نویسنده ها و آوریل 2011 بود که میلر برای کارگردانی اولین فیلم بلند سینمایی اش استخدام شد اما فکر نکنید فاکسی ها به همین راحتی بله را گفتند و اجازه دادند حدود 60 میلیون دلار بیخود و بی جهت خرج فیلمی شود که سرنوشتش اصلا معلوم نبود و ساختنش ریسک محسوب می شد. دل تان می خواهد بدانید چه اتفاقی افتاد که صاحبان فاکس چراغ سبز نشان دادند؟ قضیه از این قرار است...

افشاگری خوش یُمن

زمستان سال 2012 میلر و تیم اش یک حلقه فیلم سه دقیقه ای ضبط کردند تا بالاخره مدیران اصلی استودیوی فاکس مجاب شوند این فیلم جواب می دهد و اجازه ساختش را صادرکنند. تابستان 2014، فیلم سه دقیقه ای علنی شد و ناگهان طرفداران پروپا قرص مارول واکنش های مثبت حیرت انگیزی از خودشان نشان دادند. این شد که زبان مدیران بسته و قاصر و تولید فیلم آغاز شد. بامزه اینکه آن فیلم سه دقیقه ای به قدری هوادار پیدا کرد و با ابراز احساسات رو به رو شد که سازنده ها تصمیم گرفتند این همه انرژی مثبت را بی جواب نگذارند و بخشی از آن را در فیلم اصلی بازآفرینی کنند. تکمیل گروه بازیگران فیلم اوایل سال 2015 انجام شد. گروه سازنده عازم ونکوور کانادا شدند و فیلمبرداری پروژه را در مدت 48 روز به پایان بردند.

دروغ سیزده به سبک رینولدز

رینولدز در یک حرکت ناجوانمردانه تصمیم گرفت روز اول آوریل که به روز دروغ آوریل معروف است به هواداران بلوف بزند. به همین خاطر دست به دامن صفحه توییترش شد و نوشت که فیلم برای افراد بالای 13 سال مجاز خواهدبود (13-PG) و این یعنی آن همه امید هواداران برای تماشای صحنه های خشونت آمیز نقش برآب می شد و یک جورهایی ددپول تبدیل به فیلم کودک می شد! اما رینولدز کمی بعدتر تایید کرد که صرفا مزه ریخته و فیلم با درجه بندی آر (R-Rated) به نمایش درمی آید و این یعنی تماشای فیلم برای افراد زیر 17 سال اکیدا ممنوع است مگر اینکه بزرگ تر یا فرد عاقل و بالغی همراه شان باشد.

آقای جنگ های تن به تن


من دیگه بچه نمی شم!

رینولدز یک ادعای مهم دیگر را هم به زبان آورده و آینده نشان می دهد که چنین ادعایی تا چه حد از جنس همان مزه پرانی های سابقش بوده است. این بازیگر سی و نه ساله گفته ددپول آخرین شخصیت از کتاب های کمیک خواهدبود که نقش اش را در سینما ایفا خواهد کرد و دیگر هیچ وقت در نقش این مدل شخصیت ها جلوی دوربین نخواهدرفت.

فعلا که رینولدز از حضور در دنباله بعدی ددپول استقبال کرده باید دید چقدر به ادعایش وفادار می ماند. با احتساب ددپول، این بازیگر تا امروز در پنج فیلم که با اقتباس از کتاب های کمیک و داستان های مصور ساخته شده اند، بازی کرده، از جمله نقش «پادشاه هانیبال» در فیلم مارولی «تیغه: سه گانی» (2004)، نقش «وید ویلسن» در فیلم «خاستگاه مردان ایکس: ولورین» (2009)، نقش «هال  جردن» در فیلم 2011 «فانوس سبز» که براساس کمیک های دی سی (DC) ساخته شده و نقش «نیک واکر» در «اسب سیاه» (2013).

به هر حال که بازی در نقش ددپول، رینولدز را به روزهای اوجش برگردانده و باعث شده یک بار دیگر اسمش سر زبان ها بیفتد. جالب اینکه به رینولدز اجازه داده اند لباس ددپول را پیش خودش نگه دارد و در نتیجه مجبور نیست  آن را به آرشیو لباس استویو برگرداند. نکته بامزه دیگر اینکه رینولدز بازیگری را از سال 1991 شروع کرد؛ یعنی همان سالی که شخصیت ددپول به دنیای داستان های مصور معرفی شد.

داستان دیوار چین و سانسورچی

چین از همان ابتدا از اعطای مجوز اکران فیلم خودداری کرد. ممکن است بپرسید خب چه اهمیتی دارد که فیلم در سرزمین چشم بادامی ها نمایش داده بشود یا نشود؟! واقعیت این است که بعد از آمریکای شمالی، چین به عنوان دومین بازار بزرگ سینمای جهان شناخته می شود و بسیاری از فیلم هایی که از مزیت نمایش جهانی برخوردارند از جمله «جنگ های ستاره ای 7» برای ثبت رکوردهای جدید و بالارفتن آمار فروش شان روی استقبال سینماروها در چین حساب باز می کنند.

معروف است که چینی ها فیلم های خارجی را با عیار خاص خودشان می سنجند؛ مثلا به این نکته توجه می کنند که در فلان فیلم آیا هیچ کاراکتر چینی ای وجود دارد یا نه یا قصه اش چقدر به چینی ها و کشورشان ارادت دارد. با این حال، سر ماجرای نمایش ددپول، مسئله این دو نکته نبود. چینی ها اصولا با نمایش افراطی خشونت و استفاده از زبان خشن در فیلم ها مشکل دارند و انگار نه انگار که خودشان عمری استاد هنرهای رزمی و له و لورده کردن حریف هایشان بوده اند! در هر صورت فیلم های درجه آر اغلب از زیر دست سانسورچی های چین جان سالم به در نمی برند و این شد که ددپول از قافله اکران فیلم های خارجی در این کشور جا ماند. هرچند، سانسورچی ها به حذف و تدوین دوباره فیلم رضایت داده بودند اما دیدند حجم ایرادات شان به فیلم به قدری زیاد است که بهتر است از خیر نمایش آن در چین بگذرند و نمایش آن را در سینماها به کلی ممنوع اعلام کنند و همین اتفاق هم افتاد.

آقای جنگ های تن به تن


شگفتی ساز به معنای واقعی کلمه

فروش ددپول تا امروز در باکس آفیس جهانی از مرز 754 میلیون دلار گذشته، بدون این که بازار چین کوچک ترین نقش و سهمی در این موفقیت خیره کننده داشته باشد و یادتان نرود همه اینها در حالی است که بودجه ساخت ددپول خیلی کمتر از- تقریبا یک سوم- فیلم های ابرقهرمانی پرسروصدایی مثل «مردان ایکس»، «مردان آهنین»، «انتقامجویان» یا حتی سری فیلم های «کاپیتان آمریکا» بده است. همین تازگی، فیلم تیم میلر موفق شد رکورد تازه ای بزند و به پرفروش ترین فیلم درجه آر تمام دوران ها تبدیل شود.

درست است که محدودیت ها ناگزیر از تعداد مخاطبان فیلم کم کرد اما نقدهای مثبت و واکنش تحسین آمیز منتقدها باعث شد این فیلم بتواند در کمال ناباوری رکورد «ماتریکس: تنظیم مجدد» (The Matrix Reloaded) را پشت سر بگذارد و تبدیل به پرفروش ترین فیلم درجه R تمام دوران ها شود. فیلم علمی- تخیلی برادران واچووسکی با بازی کیانو ریوز که در سال 2003 روانه پرده سینماها شد، در باکس آفیس جهانی 742 میلیون دلار فروخت و بیش از یک دهه رکورددار بود.

درواقع، کار به جایی رسیده که موفقیت چشم گیر ددپول باعث شده تحلیلگران، فرمول جدیدی از فیلم های مارولی را پیش بینی کنند که با هدف قراردادن مخاطب بزرگسال، در آینده ای نزدیک سینماهای سراسر دنیا را قبضه خواهدکرد.

ددپول به روایت کارگردان فیلم اولی

تیم میلر قبل از کارگردانی، به طور تخصصی در حوزه جلوه های ویژه فعالیت داشت و به سرانجام رساندن ددپول به عنوان اولین تجربه کارگردانی اش موفقیت بزرگی برایش محسوب می شد. خودش درباره قهرمانی اولین فیلم اش می گوید: «قصه ددپول خیلی شخصی است. او از آن مدل شخصیت هایی نیست که با یک نفر دیگر که قصد تصاحب دنیا را دارد در جدال باشد. درعوض، از آن تیپ آدم های کف خیابانی است که می رود به جنگ فروشنده های مواد مخدر.» و مایلید بدانید نظر میلر درباره بازیگر نقش اصلی اش چیست؟

آقای جنگ های تن به تن


خودش می گوید: «هرگز هیچ کس دیگری جز رایان را نمی توان برای بازی در این نقش تصور کنم. او همه چیز تمام است؛ خوش تیپ است، هیکلش ورزشکاری است و بازیگر فوق العاده خوبی است و از آن مهم تر حس شوخ طبعی و طنز در وجودش هست. ضمن اینکه به همان اندازه باهوش است. خلاصه که توی دنیای واقعی، او خودش یک پا ددپول است!»

ددپول کیست و از کجا آمده؟


نیمه پنهان مرد نقاب دار


خودتان را بگذارید جای یکی از مقامات اطلاعاتی جهان مارول و تصور کنید اگر پرونده شخصیت سرکشی مثل ددپول جلویتان باز بود با چه اطلاعاتی مواجه می شدید؟! تابعیتش مال کجاست؟ اصل و نسب و گذشته اش چی بوده و چه قابلیت هایی دارد؟! حتما شگفت زده می شوید وقتی بدانید با چه اعجوبه ای طرف هستید!

نام ابرقهرمان: ددپول/ Deadpool

جهان:
جهانی مارول

نام واقعی:
وید ویلسن/ Wade Wikson

اسامی مستعار:
جک، چیونو ساکی، رُدس، کورپس، لوپز، هابگابلین، تام کروز، پیتر پارکر و...

قد و وزن:
187 سانتی متر، 95 کیلوگرم

هویت:
رسمیت یافته نزد مقامات دولت کانادا

تبعیت:
کانادایی

آقای جنگ های تن به تن


گذشته:
بخش عمده ای از گذشته وید ویلسن در هاله ای از ابهام است. در کودکی مادرش را بر اثر ابتلا به سرطان از دست داده و پدرش که یک فرد نظامی بوده، او را مورد آزار و اذیت فیزیک قرار داده. وید در دوران نوجوانی سر به راه نبود و مرتکب خلاف می شد که احتمالا ریشه در لجاجت با پدرش داشته است.

به هرحال، یک شب که وید با دوستانش مشغول خوشگذرانی بود، پدرش او را پیدا و تلاش می کند از جمع دوستانش جدایش کند که ناگهان یکی از دوستان وید هفت تیر پدر او را می دزدد و تیر خلاص را شلیک می کند؛ پدر وید کشته می شود. او در مدت کوتاهی به خدمت ارتش در می آید و بعد از آن به حرفه مزدوری روی می آورد. وید که آخرین سال های نوجوانی اش را پشت سر می گذارد، تنها ترور کسانی را می پذیرد که احساس می کند سزاوار مرگ هستند. هر بار که در انجام وظیفه اش شکست می خورد از جراحی پلاستیک و فناوری های پیشرفته به منظور تغییر هویت خود استفاده می کند.

سال ها بعد «تی- ری» ددپول را متهم می کند که همسر او را به قتل رسانده و هویتش را دزدیده اما ددپول در پی بازیابی حافظه خود متوجه می شود که این اتهامات دروغی بیش نیست و...

قابلیت ها:
ددپول استاد جنگ های تن به تن است و در نبرد غیرمسلحانه مهارت های ویژه ای دارد. به علاوه مهارت بی نظیری در به کارگیری تکنیک های ترور دارد و استاد بی بدیل این عرصه است. او تیراندازی قابل است و در تیراندازی با سلاح های تیغه دار فوق العاده خبره است (اغلب دو شمشیر با خودش حمل می کند که آنها را به پشتش می بندد). و همچنین به زبان های ژاپنی، آلمانی، اسپانیایی و چندین زبان دیگر مسلط است.


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 15:53

ارسال نظر(0)


فوتبالی که دیگران برایش تصمیم می‌گیرند / سازمان لیگ کجای کار است؟



اخبارورزشی,خبرهای ورزشی,سازمان لیگ

سازمان لیگ برتر که باید قرص و محکم پای دفاع از فوتبال بایستد و حق این رشته پرطرفدار را بگیرد عنان کار را در اختیار عوامل غیرفوتبالی داد تا جان هزاران هوادار به خطر بیفتد.

دیدار تیم‌های فوتبال استقلال اهواز و پرسپولیس را باید یکی از پرحاشیه‌ترین دیدارهای لیگ برتر معرفی کرد که البته صحنه‌های ناشایستی را هم رقم زد. سنگ پرانی‌هایی که تمامی نداشت و البته هجوم تماشاگران در دقایق پایانی که می‌توانست یک فاجعه را رقم بزند اما فعلا بخیر گذشته است.

پرسش این است که سازمان لیگ که باید برای فوتبال تصمیمات درست بگیرد و البته پای آن بایستد کجا بود؟ مسئولان این سازمان اعلام کرده‌اند که برای برگزاری بازی در ورزشگاه غدیر نامه‌نگاری کرده‌اند اما شورای تامین اهواز با این تصمیم موافقت نکرده است. اگر سازمان لیگ می‌دانست که برگزاری بازی در ورزشگاه تختی خطراتی را به دنبال دارد چرا روی تصمیمش نایستاد و خواستار برگزاری بازی در ورزشگاه غدیر نشد؟

مگر غیر از این است که سازمان لیگ به عنوان متولی برگزاری مسابقات لیگ برتر باید نسبت به حفظ سلامتی و جان تماشاگران هم متعهد باشد. اگر می‌دانست که ورزشگاه تختی خطرناک است چرا اجازه برگزاری بازی در این ورزشگاه را داد؟ اگر افرادی که مصدوم و مجروم شده‌اند خدای ناکرده یکی‌شان می‌مرد، چه کسی پاسخگو بود؟

همین حالا که بنا بر برخی آمار حدود 40 نفر مجروح شده اند چه کسی به آنهار رسیدگی می کند؟ اگر هنگام هجوم تماشاگران به زمین کودکان و نوجوانان زیر دست و پا می ماندند و خدای ناکرده کسی کشته می شد، چه کسی باید پاسخگوی این اتفاق تلخ بود؟ شورای تامین اهواز که با درخواست سازمان لیگ مخالفت کرده بود حالا پاسخگو باشد که چطور امنیت برگزاری این بازی را تامین کرده بود. چه کسی مقصر اتفاقات ورزشگاه تختی اهواز است؟

دومین اتفاق بد روز جمعه در ورزشگاه آزادی رخ داد و در شرایطی که خبرنگاران رسانه های مختلف تا نیمه های شب در ورزشگاه بودند تا مصاحبه ها و نقطه نظرات بازیکنان و کادر فنی استقلال را بازتاب دهند، باشگاه استقلال در اقدامی غیرحرفه ای و برخلاف قوانین تصمیم گرفت بازیکنانش مصاحبه نکنند. این تصمیم درحالی گرفته شد که براساس قراردادی که سازمان لیگ حامی تبلیغات محیطی بسته است کلیه بازیکنان و مربیان باید در میکسدزون ورزشگاه ها با رسانه ها گفتگو کنند. اما استقلال می خواهد بنر اسپانسر خودش را پشت بازیکنانش قرار دهد.

حالا پرسش این است که سازمان لیگ با این اقدام غیر حرفه ای چه می کند؟ آیا این بار می تواند از حق فوتبال دفاع کند و اجازه ندهد دیگران برای این سازمان و حامی مالی اش تصمیم بگیرد؟


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 14:14

ارسال نظر(0)


post

 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما (82)
 
 

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 12:45

ارسال نظر(0)


post

 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
فقط رمانتیک ها بخوانند (34)
 
 

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 12:44

ارسال نظر(0)


post

 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)
 
هایلایت (245)

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 12:39

ارسال نظر(0)


post

 
*****
چیزی از دهانش بیرون آورد و با تلنگری در شب رهایش کرد. پنجره را بست و گفت: «من آدم حسابی‌ام، از یه خانوادهٔ کوفتی آبرومند. همه چی داشتم، پول، موقعیت، کلاس.» به میلر نگاه کرد. «ببینم تو از قضا ممکنه سیگار میگار داشته باشی؟»
 
جنگل واژگون | جروم دیوید سالینجر | مترجم: بابک تبرایی و سحر ساعی
 
پاراگراف کتاب (63)
 


چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه‌ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می‌برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستأصل شد...
از دور بقعه امامزاده‌ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله‌ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی‌تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی‌شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می‌دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین‌تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می‌کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می‌کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می‌دهم.
وقتی کمی پایین‌تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی‌شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
 چه کشکی چه پشمی؟
حالا ما یک غلطی کردیم. غلط زیادی که جریمه ندارد.
 
 
کوچه| احمد شاملو
 
پاراگراف کتاب (63)
 


یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند
 یا اینکه با آن‌ها تظاهر به انجام کاری کند،
 در حالی که وقتی به دست‌های یک مرد فکر می‌کنم،
 همچون کندهٔ درخت بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند.
دست‌های مردان فقط به درد، دست دادن،
کتک زدن،
طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشهٔ تفنگ
 و امضاء می‌خورند.
 اما به دستان زنان در مقایسه با دست‌های مردان
 به گونه‌ای دیگر باید نگاه کرد:
چه موقعی که کره روی نان می‌مالند
 و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.
 
 
عقاید یک دلقک | هاینریش بل | مترجم: محمد اسماعیل زاده
 
پاراگراف کتاب (63)
 


هلیا!
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌یی بیافرینم؛
باور کن!
من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.
آن لحظه‌یی که تو را به نام می‌نامیدم.
لحظهٔ رنگین ِ زنان چای چین
لحظهٔ فروتن ِ چای خانه‌های گرم، در گذرگاه شب.
لحظهٔ دست باد بر گیسوان تو
لحظهٔ نظارت ِ سرسختانهٔ ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می‌خواستم.
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظه‌های سکوت می‌خواستم.
من هرگز نمی‌خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه‌آلود و غمناک با پنجره‌های مسدود و تاریک....
 
 
باردیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی
 
پاراگراف کتاب (63)
 


چون دیگر آینده یی ندارند از گذشته حرف می زنن. وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد برمی گردیم و راهی را که دویده‌ایم اندازه می‌گیریم.
 
 
میرا | کریستوفر فرانک | مترجک: لیلی گلستان
 
پاراگراف کتاب (63)
 


در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند بچه ها نمی توانند بزرگ شوند.اینطور نیست؟
نه نمی توانند.شاید قد بکشند اما بال و پر نخواهند گرفت...
 
 
گریز دلپذیر | آنا گاوالدا | مترجم: الهام دارچینیان
 
پاراگراف کتاب (63)
 


شازده کوچولو پرسید:
غمگین‌تر از اینکه بیایی و کسی از اومدنت خوشحال نشه، چیه؟
روباه گفت:
بری و کسی متوجه رفتنت نشه.
 
 
شازده کوچولو| آنتوان دوسنت اگزوپری | مترجم: احمد شاملو
 
پاراگراف کتاب (63)
 


یه کاتولیک و یه یهودی داشتن راجع به مسائل دینی باهم گفتگو می‌کردن
کاتولیکه گفت: من یه چیزو نمی‌فهمم: چطور یه آدم تحصیل‌کرده می‌تونه باور کنه که جهودا از وسط دریای سرخ رد شدن.
یهودیه در جواب گفت: شاید حق با شما باشه. اما آدم چطوری میتونه باور کنه که عیسی مسیح بعد از مرگ دوباره زنده شده؟
کاتولیکه گفت: این قضیه‌اش فرق میکنه. حقیقت هم داره!
 
 
بعضی‌ها هیچوقت نمیفهمن | کورت توخولسکی | مترجم: محمد حسین عضدانلو
 
پاراگراف کتاب (63)
 


پدرم عقیده داشت:
یه زن نیرومند، می تونه از یه مرد هم قوی‌تر باشه، مخصوصاً آگه توی دلش عشق هم باشه ...
فکر می‌کنم یه زن عاشق، تقریباً نابود نشدنی باشه.
 
 
شرق بهشت | جان اشتاین بک | مترجم: کیومرث پارسای
 
پاراگراف کتاب (63)
 


قربان. وقتی بیایید اینجا، به شما می گویند ما هندی‌ها همه چیز را از اینترنت گرفته تا تخم مرغ آب پز و سفینه فضایی اختراع کرده‌ایم و بعد انگلیسی‌ها همهٔ آنها را از ما دزدیده‌اند. مزخرف می گویند. مهم‌ترین چیزی که طی ده هزار سال تاریخ از این مملکت بیرون آمده، قفس مرغ و خروس است. بروید به دهلی کهنه پشت مسجد جامع و ببینید آنجا مرغ و خروس‌ها را توی بازار چطور نگه می‌دارند. صدها مرغ پریده رنگ و خروس رنگ و وارنگ را تنگ هم توی قفس‌های تور سیمی چپانده‌اند و مثل کرمهای داخل شکم توی هم می‌لولند، همدیگر را نوک می‌زنند و روی هم می‌رینند، و همدیگر را هل می‌دهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود؛ تمام قفس بوی گند وحشتناکی می دهد—بوی گند گوشت پردارِ وحشت زده. روی میز چوبی بالای این قفس، قصاب جوانی با نیش باز می‌نشیند و گوشت و دل و جگر مرغی را که تازه تکه تکه شده و هنوز آغشته به خون تیره رنگ است، با افتخار نشان می‌دهد. خروس‌های توی قفس بوی خون را از بالای سرشان احساس می‌کنند. دل و جگر برادرهایشان را می‌بینند که دور و برشان ریخته. می‌دانند بعد نوبت خودشان است. ولی شورش نمی‌کنند. سعی نمی‌کنند از قفس بیرون بیایند. توی این مملکت دقیقاً همین بلا را سر آدم می‌آورند.
 
 
ببر سفید | آراویند آدیگا | مترجم: مژده دقیقی
 
پاراگراف کتاب (63)
 


بـه هر فــردی که برمیخوریم همیشه درست آن قسمت از وجــودمان را آشــکار می‌کند که ما می‌خواستیم پنهانش کنیم. دردمان این است که می‌بینیم معشوق جلوی چشممان در تصویری که از ما برای خود می‌سازد با ارزش‌ترین فضیلت هامان را حذف می‌کند و ضعف‌ها٬ نقص‌ها و جنبهٔ مضحک وجودمان را برملا می‌کند ... و دیدگاهش را به ما تحمیل می‌کند٬ وادارمان می‌کند خودمان را با چیزی که او در ما می‌بیند منطبق کنیم. با ایدهٔ تنگ او. و همیشه فقط در چشم کس دیگری که محبتش هیچ ارزشی برایمان ندارد فضیلتمان آشکار می‌شود ٬استعدادمان می‌درخشد ٬قدرتمان فوق طبیعی جلوه می‌کند و چهره‌مان بهترین چهره می‌شود...!
 
 
برهوت عشق | فرانسوا موریاک | مترجم: اصغر نوری
 
پاراگراف کتاب (63)
 


آن سال حیوانات با تلاشی مضاعف حتی از سال گذشته هم بیشتر کار کردند... بعضی روزها به نظر حیوانات می‌رسید که در مقایسه با زمان جونز، هم ساعات بیشتری کار کرده‌اند و هم بهتر تغذیه نشده‌اند. صبح‌های یکشنبه سکوئیلر از روی قطعه کاغذ درازی که با یکی از پاهای جلویش نگاه می‌داشت، برای آنان می‌خواند که تولید مواد مختلف غذایی دویست درصد، سیصد درصد، و حتی پانصد درصد افزایش یافته است. حیوانات دلیلی نمی‌دیدند که گفته‌های او را باور نکنند، مخصوصاً که آنها دیگر به طور روشن شرایط زندگی قبل از انقلاب را به خاطر نداشتند. ولی بعضی روزها دلشان می‌خواست ارقام کمتری به خورد آن‌ها می‌دادند و غذای بیشتر.
 
 
قلعه حیوانات | جورج اورول | مترجم: امیر امیر شاهی
 
پاراگراف کتاب (63)
 


تو دختری یا پسر؟ دلم می خواد دختر باشی و یه روز چیزایی رو که من الان حس می‌کنم حس کنی. مادرم میگه دختر به دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه! و من اصلاً حرفش رو قبول ندارم. می دونم دنیای ما با دست مردا و برای مردا ساخته شده و زورگویی و استبداد تو و
جودش ریشه‌های قدیمی داره. تو قصه‌هایی که مردا برای توجیه کردن خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مرده به اسم آدم! بعدها سروکلهٔ حوا پیدا میشه تا آدم رو از تنهایی دربیاره و براش دردسر درست کنه! تو نقاشیای دیوار کلیسا خدا یه پیرمرد ریش سفیده نه یه پیرزن موسفید! تموم قهرمانا هم مَردن! از پرومته که آتیشو اختراع کرد تا ایکاروس که دلش می‌خواست پرواز کنه. با تموم این حرفا زن بودن خیلی قشنگه. چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد! یه جنگ که پایان نداره. آگه دختر به دنیا بیای باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی آگه خدایی وجود داشته باشه میشه مثل یه پیرزن موسفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد!
 
 
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد | اوریانا فالاچی | مترجم: داود نوابی
 
پاراگراف کتاب (63)
 


فقط مرغ‌های دریایی‌اند که از توفان نمی‌هراسند، حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم می‌کنند و جایی برای نشستن پیدا نمی‌کنند، آن قدر بال می‌زنند که توفان فرو نشیند و زمینی برای نشستن بیابند یا در همان اوج جان می‌دهند، آن که در میان امواج می‌افتد مرغ دریایی نیست... مرغ دریایی در اوج می‌میرد... آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می‌کند تا سقوط را نبیند...!
 
 
ضد خاطرات | آندره مالرو | مترجمان: ابوالحسن نجفی، رضا سید حسینی
 
پاراگراف کتاب (63)
 


در دنیا هیچ چیز پایدار نیست و اگر انسان توقعِ بقای چیزی را داشته باشد، احمق است.
اما اگر از آنچه که برای مدتِ کوتاهی دارد لذت نبرد، از آن هم احمق‌تر است.
 
 
لبه تیغ | سامرست موآم | مترجم: مهرداد نبیلی
 
پاراگراف کتاب (63)
 

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 اردیبهشت 1395 و ساعت 12:39

ارسال نظر(0)



.:: Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 43077 ::.
.:: Design By :
wWw.loxblog.Com ::.




این وبلاگ صرفا جهت راهنمایی،مشاوره و اطلاع رسانی ساخته شده است.آشنایی با قوانین پناهندگی زیر نظرسازمان ملل
mehdiafsharzadeh@gmail.com




دیالیکت
ستاد مبارزه با چرندیات
فوتبال یعنی
تونل زمان
ایران همیشه سبز
فریدون مشیری
قیصر امین پور
پروین اعتصامی
سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)
احمد شاملو
حكيم عمر خيام نيشابوري
اشعار
پاراگراف کتاب
زندگی زیباست
جملات و عکس نوشته های الهام بخش و زیبا برای زندگی
کاتاتونیک
عکاسباشی
کاف
کپشن خاص
جملات ادبی
گوناگون
دلنوشته
به سوی دموکراسی
رگا
هیچ
مهدیاریسم
یک کلام حرف حساب
سبک زندگی
آلزایمر




مهدی افشارزاده
















[Blog_Tags_Title] ,




»تعداد بازديدها: 457
»کاربر: Admin




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران