.....................



بالـاتر از سکــوت

 

بالـاتر از سکــوت

 

نگــاهیـست

 

کــه یــک دنیــا بغض دارد !

 

امــا فقـط

 

زیبــا نگــاهت می کند . . .


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 17:46

ارسال نظر(0)


چگونه اتاق نهارخوری مان را مطابق روز کنیم؟

 

دکوراسیون اتاق ناهارخوری,چیدمان اتاق نهارخوری


این ایده از ویراستار مجله‎ی (Southern Living) گرفته شده است. او می‎گوید: این روزها سریعترین راه مد روز کردن اتاق نهارخوری تهیه‎ دیوار یا پرده‎های گران قیمت نیست، بلکه استفاده از وسایل زیبا و مطابق مد روز است.

گام اول : میز را جدید کنید
یک رومیزی چاره‎ بسیار خوبی برای وسایل نهارخوری خراشیده شده یا قدیمی است. اگر می‎خواهید که میزتان را با رومیزی بپوشانید، می‎توانید یک میز تاشوی ارزان قیمت بخرید. نکته: یک میز 1/5 متری گرد 4 الی 6 نفره مناسب است.

گام دوم : شکل‎های جدید را امتحان کنید
فکر کردن درباره‎ میز گرد یا مستطیل شکل را کنار بگذارید و میز شش گوشه ( شش نفره ) یا هشت گوشه ( هشت نفره ) را در نظر بگیرید. ورقه‎‎ی فیبری از نجاری تهیه کنید، به اندازه‎ای که مد نظرتان است ببرید. سپس آن را بالای میز گردی بگذارید.

گام سوم : رنگ روکش مورد نظرتان را انتخاب کنید
دکور موجود در اتاق را در نظر بگیرید و طبق آن روکشی برای ادامه‎ کارتان انتخاب کنید. رومیزی‎های یک دست برای گونه‎های مختلف میز بهتر هستند، با این حال طرح‎های چهارخانه فرورفتگی‎ها را بهتر می‎پوشانند.

گام چهارم : آن را مرتب کنید
نوار چسب‎ها یا  پلیسه، جزئیات ظریف و زیبایی را به کناره‎های رومیزی می‎افزاید. برای این کار دو نوار تهیه کنید، یک اینچ بین آن‎ها فاصله بگذارید و منگنه کنید.

گام پنجم : میز را با لیوان آراسته کنید
لیوان‎ها به عنوان یک وسیله‎ اساسی در هنگام صرف غذا و همچنین برای نگه داشتن رومیزی استفاده می‎شوند. برای جلوگیری از شکستن، از لیوان با جنس ضخیم استفاده کنید. یک پارچه بین میز و رومیزی بیندازید تا محکم‎تر به نظر برسد.


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 17:41

ارسال نظر(0)


نامه خداحافظی من به تمام دوستدارانم-گارسیا مارکز

 

گارسیا مارکز, سخن بزرگان, کینه و نفرت

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش ميكرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني ميداشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم ميرسيد نميگفتم بلكه به همه ي چيزهايي كه ميگفتم فكر ميكردم.

 

كمتر ميخوابيدم و بيشتر رويا ميديدم.چون ميدانستم هر دقيقه اي كه چشممان را بر هم ميگذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست ميدهيم.هنگامي كه ديگران مي ايستند راه ميرفتم و هنگامي كه ديگران ميخوابيدند بيدار ميماندم.هنگامي كه ديگران صحبت ميكردند گوش ميدادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نميبردم.کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ مینوشتم و زیر نور آفتاب دراز میکشیدم.

 

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني ميداشت قبايي ساده ميپوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار ميكشيدم.... با اشكهايم گلهاي سرخ را آبياري ميكردم تا درد خارشان و بوسه ي گلبرگهايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه مینگریستم.

 

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم.بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم.هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.

 

به انسان ها نشان ميدادم كه چه در اشتباه اند كه گمان ميبرند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند.به آدمها میگفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق .به هر كودكي دو بال ميدادم اما رهايش ميكردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد ميدادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر ميرسد.به انسانها یاد آوری میکردم که در قبال احساسی که به یکدیگر میدهند مسئولند.

 

آه !! انسانها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان ميخواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جاییست که سراشیبی به سمت قله را میپیماییم.دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

 

من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان ميگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید.


نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 17:33

ارسال نظر(0)


تا به حال بیل زده اید؟

قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا



قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...

تا به حال بیل زده اید؟
باغچه هرس کرده اید؟
آلبالو و انار چیده اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:21

ارسال نظر(0)


post

تو اون فرشته ی پاکی که فکر می کردم نبودی

کاش از اول می دونستم تو مال دیگرونی
کاش از اول می فهمیدم تو با من نمی مونی
کاش از اول می دونستم تو سهم من نمیشی
کاش می فهمیدم که تو از عشق من،گریزونی
از فکر و قلبم تو نمیری که به همین زودی
تو اون فرشته پاکی که من فکر می کردم نبودی
می دونم هر جا که هستی با هر کسی نشستی
به راحتی فراموشم میکنی تو به زودی این همه عاشق بودم ،
تو نفهمیدی با تو صادق بودم ، تو نفهمیدی من که عاشق بودم ،
تو نفهمیدی با تو صادق بودم ، تو نفهمیدی کاش از اول می فهمیدم
تو مغروری کاش می دونستم از دنیای من دوری کاش آروم آروم از قلب من می رفتی چه دروغای شیرینی به من می گفتی . . .
 

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:20

ارسال نظر(0)


“خودم” منو ببخش

من . . .
من یه عـذر خواهی به ” خودم ” بدهکارم . .. .!
برای اینکه “احساساتی” بودم . . .
برای اینکه “یک رو ” بودم
برای اینکه همیشه “غرورمو” شکستم
برای اینکه “انسان” بودم
“خودم” منو ببخش

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:19

ارسال نظر(5)


تو چہ می فهمے

خیلے وقت است تظاهـــــر بـہ شـــادے میــڪـنم !
حرفـــ میزنم مثلـ همہ . . .
اما . . .
خیلے وقت استــ مرده امـــ !
خیلے وقت است دلم میخواهد روزه ی سـڪـوت بگیرم
دلم مے خواهد ببـــــــارم . . .
و ڪـسے نپرسد چرا . . . !
تو چہ می فهمے
ایـטּ روزها اداے زنده ها را در میـــــــآورم . . .

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:19

ارسال نظر(0)


تـمـام حـرف هـایـت را گـفـتـه ای . . .

گـاهـی بـرای او
چـیـزهـایـی مـی نـویـسـی
بـعـد پـاک مـی کـنـی . .
پـاک مـی کـنـی . . .
او هـیـچ یـک از حـرف هـای تـو را
نـمی خـوانـد
امـا تـو
تـمـام حـرف هـایـت را گـفـتـه ای . . .

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:18

ارسال نظر(0)


هیچ چیزِ دیگر...!

تو سرما بخوری ، من هم می خورم !
برای دو نفر که همدیگر را دوست دارند
این یک اتفاقِ منطقی ست
نه به ویروس ها ربط دارد
نه هیچ چیزِ دیگر...!

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:16

ارسال نظر(0)


زندگی

اگه تو این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت عوض میشه و قلبت آبروتو به تاراج میبره .....
مهم این نیست که اون مال تو باشه
مهم اینه که باشه
نفس بکشه
زندگی کنه
و از زندگیش لذت ببره
پس براش آرزوی بهترینهارو بکن

نوشته شده توسط mahdiiyar در شنبه 04 بهمن 1393 و ساعت 15:15

ارسال نظر(0)



.:: Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 43077 ::.
.:: Design By :
wWw.loxblog.Com ::.




این وبلاگ صرفا جهت راهنمایی،مشاوره و اطلاع رسانی ساخته شده است.آشنایی با قوانین پناهندگی زیر نظرسازمان ملل
mehdiafsharzadeh@gmail.com




دیالیکت
ستاد مبارزه با چرندیات
فوتبال یعنی
تونل زمان
ایران همیشه سبز
فریدون مشیری
قیصر امین پور
پروین اعتصامی
سید محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)
احمد شاملو
حكيم عمر خيام نيشابوري
اشعار
پاراگراف کتاب
زندگی زیباست
جملات و عکس نوشته های الهام بخش و زیبا برای زندگی
کاتاتونیک
عکاسباشی
کاف
کپشن خاص
جملات ادبی
گوناگون
دلنوشته
به سوی دموکراسی
رگا
هیچ
مهدیاریسم
یک کلام حرف حساب
سبک زندگی
آلزایمر




مهدی افشارزاده
















[Blog_Tags_Title] ,




»تعداد بازديدها: 447
»کاربر: Admin




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران